به جبران این همه نبودن

:: به جبران این همه نبودن

در بهاریم. بهار به پر و پاچه مان گیر کرده است. و باران از سر و گوشمان می چکد.

آدم ها ... از آدم ها گریزی نیست. آنها به آدم نخ کش می شوند و هر جا می روی ... مثل دستگیره ی سمج دری ....که گیر می کند به پایین لباست.... تو را از رفتن... و رهایی باز می دارند...

عمق تجربه های این سالهای اخیر ... و مخصوصا این ماه های اخیر با من کاری را کرد که آتش با آهن... زمستان... با درخت... و تنور با خمیر....

با این همه می ارزید... نمی توانم مدعی شوم که شی فولادین با ارزشی شده ام... یا در بهارِ بی خزانی سکنا گزیده ام... یا نان به غایت خوش مزه ای هستم که در دهان آدم ها آب می شوم... و آنها را یاد ایل و تبار و طعم های مرده ی کودکی شان می اندازم.... کمی تلخ تر و بد بین تر از همیشه هایم شده ام... و بی رحمانه آدم ها را از زندگی ام کم کرده ام... اما حس می کنم...می ارزید... می ارزید به دانشی که در قلبم .... گاه و بیگاه سوز بر می دارد... و تا استخوان فقراتِ کمرم تیر می کشد...

در خانه ام.... بر زمین اتاق کتابخانه نشسته ام... و از قاب  پنجره ی بلند... کوچه های خیس را تماشا می کنم.... هنوز خلوت مورد استقبالم را نیافته ام.... این خانه بزرگ است... روشن است... و برای مهمان های زیادی فضا دارد.... به خواهرم گفتم: خانه ی بزرگ دل آدم را بزرگ می کند.... از مهمان هراسی ندارم... غریبه و آشنا... شب مان و صبحِ زودی... برای همه جا هست.... صبحانه خوران عده ای هستیم.... چند وجبی از شهر دورتَرَک.... به همین اساس آدم ها فکر می کنند خانه ی ما تفریحکده است... با لبخند در را باز می کنم... با پیرهن های عجیب و غریب ... چای خارجی بر سینی... با چابکی دو لا و خم می شوم....به طرفه العینی غذا می سازم.... صبح زود برنج خیس می کنم...و در اتاق کتابخانه ... چهار زانو می نشینم و از قاب پنجره های بلند زمین های خیس را تماشا می کنم... از خانه مان تا مترو... دهاتی های خیابان نهم  را سوار می کنم.... بوی نهال و مرغ و حنا می دهند.... از جاده ی درختی ... دست اندازها را رد می کنم.... و از سگ های ولگردکه در کنار اتول می دوند و پارس می کنند نمی ترسم... امیر اضافه ی غذا ی هر کس را در هر کجا برایشان سوا می کند ... به باوفایی آدمیان حالا دیگر مشکوکم.... اما باوفایی سگ ها در طول تاریخ به جنس آدمیزاد ثابت شده است.... دم می تکانند.... و تا ته جاده ی درختی می دوند.... و وقتی خوب حالیشان شد که به روشنایی رسیده ام.... رهایم می کنند....

از شهر فاصله گرفته ایم... آخرش همان شد که امیر خواست... اصلا همیشه همان می شود که او می خواهد...چون او خواستن را بلد است... من یاد نگرفته ام.... همیشه تا آمده ام چیزی را بخواهم.... همین که به او نزدیک شده ام... دیگر نخواستمش.... چند شب پیش با خودم گفتم بگذار توی زندگی تان امیر بخواهد... او برای تو هم می خواهد... اصلا خواستن ها ی او یک طوری ست که فقط به نفع خودش نیست.... به نفع تو هم هست... به نفع مهمان ها... به نفع سگ ها... به نفع گلدان ها...

برای گلدان ها از همه بهتر شد.... آنها  از همه خوش بخت تر ند.... دست منبسط نور هر قدر که بخواهند روی شانه شان می ماند....  برای گلدان ها خوب شد.... برای گلدان ها از همه بهتر شد....

نشسته ام روی زمین اتاق کتابخانه.... کتابها مرتبند... کتابخانه خریدیم... میزی از خانه ی پدری امیر آوردیم...یک مبل جنگلی  با دو صندلی قدیمی... امیر رنگشان کرد... خانه تا چند روز بوی رنگ و جلا می داد.... یک فرش دیگر هم خریدیم.... روزهای اول از این خانه می ترسیدم... از ینکه اشیا بیشتری را از زندگی شش ساله من و امیر طلب می کند.... از ینکه می گفت یک دست مبل دیگر لازم داری...پرده های خانه های تنگ و تار گذشته ات به درد من نمی خورد...

.... واهمه از زیاد شدن.... و اشغال فضا.... واهمه از اشیا... مقابله کردم... اما نشد... هنوز فضاهای خالی زیادی داریم... اما به هر حال اضافه شدیم... زندگی ام پوست انداخت... زندگی ام شکلش تغییر کرد... خواهرم گفت مگر نگفتی خانه بزرگ دل آدم را بزرگ می کند... دلت را بزرگ کن.... دلت را بسپار به رخداد... خواهرم مومن است... قرآن می خواند... و مراقب نماز هاش هست... هنوز هم هر جا گیر کنم  زنگ می زنم و می گویم که برایم دعا کند... خواهرم از دور نگرانم است... به رویم نمی آورد ولی هر از گاهی زنگ می زند... پول مول لازم نداری؟ بیام ببرمت دکتر؟ مرخصی بگیرم بیام خونه تو تمیز کنم...

اول بهار برایم باقالی می آورد.... آلوی خشک.... سبزی قورمه سبزی.... ازطرف من و خودش به این و آن کادو می دهد و پولش را نمی گیرد..... درس دارد... درس می خواند... و هر کس از بیرون ما را می بیند می گوید چه قدر متفاوتید... او منظم است... تمییز است... آشپزی اش به قاعده و پی در پی است.... لباس هاش همیشه اتو دارد.... کمد لباس هاش پر از مانتو ها و لباس های کاور کشیده است... کتابخانه اش ... بی خاک است... روسری هایش .... کیف هایش .. هر کدام جایی مشخص دارند.... موهایش مرتب و تو است.... اما هر کس کمی با من باشد و کمی هم با او...می فهمد که چه قدر یک چیزهایمان شبیه هم است....

نشسته ام روی زمین اتاق کتابخانه... در می زنند... همسایه است... پیرزن همسایه با ابروهای تتو کرده ... برایمان آش و کتلت آورده با سبزی خوردن و ترشی سیر... از همان ماه اول که آمدیم این خانه با هم رد و بدل غذا در بشقاب های همدیگر را شروع کردیم... دوست دارم این بازی را تمام کند... اما ول نمی کند.... صبر می کنم و وقتی یک چیز آبرومند پختم کمی هم در بشقابهایش می ریزم ... اما همیشه این طور می شود که یک کاسه یا بشقاب از خودم می ماند دستش.... و او دو باره بشقاب یا کاسه ام را پر از چیزی می کند و با چیزهای دیگر در بشقاب های خودش می دهد دست من یا امیر....از طعم غذاهاش خوشمان می آید... اما از ماندن ظرف غریبه در خانه مضطرب می شوم... این  را از مامان ارث بردم.... همیشه کاسه ها و ظرفهای مردم را جدا می گذاشت روی کابینت تا با مال خودمان قاطی نشود و تند و در اسرع وقت آنها را محتوی چیزی می کرد و پس می فرستاد.... اما من نمی توانم تند و سریع یک چیز خوب و خوشمزه بسازم و ظرفشان را پس بدهم.... ضمن اینکه از این بازی خوشمزه بوی جبران به مشام می خورد...... و من از اینکه در  فضای رابطه ام با کسی افعال بر مدار جبران و تلافی بچرخد بیزارم....حالا که لطف کردی ... لطف می کنم... حالا که بد بودی... بد می شوم... تولدم را تبریک نگفت... تبریک نمی گویم... خانه ام نیامد.... بازدیدم را پس نداد.... نمی روم.... قطع می کنم...

دوست دارم مستقل باشم.... هر کار می کنم... از روی عشق و حال خودم باشد.... نه از روی تکلف و اجبار و جبران ....حتا سگ ها هم به جبران با وفایی می کنند..... اما چه می شود کرد... این جا دنیا ست... و دنیا محلی برای تلافی ....


 

روزهای خلوت و کم کاری دارم.... در حین رانندگی بیشتر از همیشه فکر  می کنم... و حالم اگر خوب نباشد... بد هم نیست... به احسان گفتم یک وقت هایی در طول روز حس می کنم دوربینی دارد از بالا فیلمم را برمی دارد... و بعد گفتم آن لحظه ها حس خوبی دارم...

نشسته ام بر زمین اتاق کتابخانه.... خواب فرش را رو به راه می کنم.... و به قطعه های مانده ی لاک روی ناخن هایم فکر می کنم ...  اگر خدا اهل جبران باشد. سرم را می چرخانم و سعی می کنم.. فکرم را بپرانم سمت پنجره... بلند می شوم .... پنجره را باز می کنم..... پرنده ها به تلافی چه چیز این همه زیبایند... ابرها به جبران چه کسی این همه می بارند.... و خورشید به خجالت چه کسی هر روز در آسمان حاضر است....

 

 

 

 

منبع : دیوانه نوشت هابه جبران این همه نبودن
برچسب ها : خانه ,کتابخانه ,امیر ,جبران ,اتاق ,زمین ,اتاق کتابخانه ,زمین اتاق ,دوست دارم ,خانه بزرگ ,برای گلدان

برای هفت سال بعد آماده شو....

:: برای هفت سال بعد آماده شو....

تو چه نزدیکی با من

ببین چه گونه

از قلبم سر می روی

 و از چشمم فرو می ریزی....

شمس لنگرودی



نیمه شب است. خواب در چشم هام بی وقت شده است... قیلوله که می شود... نیم جستی می زند و می‌پرد.... عصر وقت نوشیدن چای.... مرا از مجاورت با آدم ها پنهان می‌کند... و شب .... وقتی باید تنگ امیر آرام بگیرم و بخوابم و سبک ترین خوابهای جهان را ببینم  

بیدارم می‌کند....هوشیار دستم را می‌گیرد و می برد...گرد اتاق ها می‌چرخانَدَم......گِرد کتابهای کتابخانه..... گِرد بشقاب های آشپزخانه....و کلمات چون پروانه‌های از تخم بیرون آمده از میان گردوهای ذخیره  شده برای زمستان.... بی دعوت... گِرد سرم می‌چرخند.... جای شما این جا نیست دلبرکانم .... گوشه‌های زخمی تنم.... جای شما .... حلول شما... در این روزها .... مصلحت نیست....

نیمه شب است... کلهر دارد کمانچه می زند.... علیزاده تار....

و هیچ کس هیچ آوازی نمی خواند....

 دهان همه بسته است.... دهان همه  بسته است....

همایون لال شده است....احمدرضا گم شده است....

شاملو خوابیده .... بنان مرده.... و ماریزو ... تِرَک هایش را ریخته در کوله پشتی اش.... از روزهام رفته.....

خوب می‌دانم آوازه خوان پرتغالی! فادو خوانی..... مساعد این روزهای من نیست....خوب می‌دانم....

خودم را تماشا می‌کنم .... زیر چشم هام گود شده.... و آجر سنگینی انگار روی قلبم با سیمان چسبیده .... هر جا می‌روم .... آجر با من است ... و نفس کشیدن دشوار ... انگار قلبم را زنده به گورکرده باشند .... لحد بر سینه ام .... لحد بر تارهای صوتی‌ام.... لحد بر پاهام....

در خیابان های چهارشنبه راه می‌روم....

در خیابان‌های جمعه... به یادی از خودم قانعم...در شمارش این ثانیه های بی صبور*... به خاطره‌ای از خودم .... به خاطره‌ی دوری از خودم.... باید تقویمی بسازم... باید ... بشقابی نقاشی کنم... پرنده ای بدوزم.... شعری بگویم.... من اما لالم.... دست بسته ام.... و جز خوابیدن در وقت های نا مرسوم... و دیدن تکه های بریده از آینده‌ای مشکوک ... هیچ نمی‌توانم...

در کافه ... لبه لیوان پریده بود... لبه ی فکر‌هام... پریده.... و گارسون‌ها هیچ کدام مثل گارسون‌های توی فیلم ها مهربان نبودند....

بخواب نازنینم... تنگ مَردَت بخوابم .... و به کلمه‌ها...گوشه‌های زخمی از تنت بگو که دست از سرت بردارند... بروند به اقلیم دیگران.... به خانه ی همسایه‌ها و خواب دیگران را پریشان کنند... زن‌های زیادی صبح‌ها گِرد پارک می دوند.... مثل آنها باش... مثل آنها شب‌ها بخواب و صبح‌های زود ادای آدم‌های سر حال را در بیاور ....

مبل را تکان بده... و زیرش را جارو بکش....تیرک را بپاش روی کاشی‌ها.... و پوست سفید حمام را بساب.... سرفه کن.... خاطرات اسیدی را .... میز را جابه جا کن  و از زیر فرش کاغذهای بی اهمیت خرید را بیرون بیاور....  

کتابخانه را ... نه... به کتابخانه کار نگیر... آنجا پر از خاطره‌ی زخمی است.... دست به کتابها نزن... آنجا پر از نویسنده‌ی خطرناک است... پر از دستخط نا جوانمرد بی‌صاحب....

بخواب نازنینم.... تنگِ آرام‌ترین مرد جهان بخواب....مثل موجی از دریا که در ساحلِ شب.... اندکی قرار می‌گیرد....

بخواب ...بخواب و به فرزندان فردا فکر کن.... هم‌الان .... هم‌الان که تو پریشان خاطر در پی نگارش این سطوری.... هزاران نطفه از پهلوی هزاران زن در حال جوانه است.....

تو هفت سال بعد می‌توانی آنها را در راهروی یک دبستان شلوغ ملاقات کنی .... در یکی از اتاق‌های کانون.... در یکی از سالن‌های بزرگ شهر وقتی سارا توانسته از تو قصه‌گوی ماهری بسازد....

بخواب و برای هفت سال بعد آماده شو.....

لحد را پس بزن....

و بگذار از تو اشک‌ها دست بشویند...به زندگی باز گرد.... و برای رفتگرشب چای ببر....

گیس‌های بریده ات را شانه کن.... و کف پاهات را سنگ پا بکش....بگذار پوست بیندازد این پاها.....و از تنت، پوست و مو و ناخنِ تازه بروید....

اجزای تازه‌ی بدنت را با جهانی بدون ِ شور عادت ده...

و تا اطلاع ثانوی...هیچ آوازی را نشنو....

بخواب....در ساحل امن امیر... و موج سر به راهی شو....

سرت را حنا بگذار...

و بگذار مغزت زیر مخلوط خوشبوی صدر و حنا و بابونه ... درنگی استراحت کند...

این جراحات...برای تن نازک ِ بی استخوانت  سنگین بود...

به جهان بگو ... درکت کند...

و بگذارَد کمی بخوابی...بخواب....

و برای درخشش در سالنی بزرگ در هفت پاییز دیگر .... آماده شو...

هم الان دستهایی در شکم‌های  زنانی در حال جوانه است....

آن دست‌ها.... هفت سال بعد برای تو به گرمی کف خواهند زد....

این را به جهان حالی کن...

و از نو ... از نو

آغاز کن....

 

*در شمارش این ثانیه های بی صبور از سید علی صالحی

 

منبع : دیوانه نوشت هابرای هفت سال بعد آماده شو....
برچسب ها : بخواب ,بگذار ,گِرد ,جهان ,پوست ,زخمی ,بخواب نازنینم ,گوشه‌های زخمی

به رسم دنیا... گیج و نامفهوم....

:: به رسم دنیا... گیج و نامفهوم....

طعم چای خارجی در دهانم... روزها نرم نرم دارند قد می کشند و من نرم نرم و آهسته آهسته دارم فرسوده می شوم... مثل موسیقی این روزهای اتومبیلم ... بی کلامم...  

مثل مردی متمول که از خرج اسکناس ها و وجوه نقدی اش دلزده است.... به کلمه هایم فکر می کنم....

نه خساست است.... نه دریغ.... بل بیش از هرچیز هویتش را از قسم شرافت می یابم...

چه کلمه ها که توان ساختنش را نداشتم ...چه شعرها که از پس سرایشش بر نمی آمدم... چه مقال ها و چه نامه ها و چه عریضه ها....  اما بهتر آن دیدم که ملودی سکوتم... در جهان پخش شود....

مصلحت آن دانستم که این آهنگ... این آهنگ غم انگیز بی نصیب از شور در جریان روزهایم پخش شود...

پس از سرقتهای  مسلحانه ی پی در پی باید اعتراف کنم که بر خاستن و با آبرو خود را از خاک ها پاکیدن .... دشوار است... مثل مرده ای که روح را از آن دزدیده باشند .... بی جهت به دنبال زندگی ام ...

آن را می یابم...گوشه ای... پشت قفسه ای از کتابهای کتابخانه ای .... به طرفش می آیم... کتابهای غشیده را  می ایستانم.... زندگی  را نمی یابم....

آن را می یابم... پشت ردیف استکان های خاک گرفته.... به سراغش می روم.... استکان ها را پاک می کنم.... زندگی در فاصله ی  رفت و آمد پی دستمال گریخته....  

زندگی این روزها با من بازی اش گرفته.... تقصیر اشرف بود... از وقتی رفت کربلا پیدا کردنش سخت شد... بعد پدرش مرد... و من بی وفا...تلفن کردم و دیگری ای را یافتم.... زهره ... با ابروهای پر... هم سن و سال خودم است..... می توانم به او تذکر بدهم...زهره بالای یخچال یادت نرود.... زهره توی جاکفشی....زهره این جا را دوباره می کشی؟

 اما اشرف حرمت داشت.... نمی شد به اشرف تذکر داد ... اشرف لفت می داد... و علیه السلام بود...برای رفتن عجله نداشت....  نمازش بوی بهشت می داد... توی جانماز امیر با آداب و ترتیب و سر وقت.... خودش را از توی دستشویی ، حمام، تراس  یا هر جا که بود می کشید بیرون.... وضو می گرفت و سجاده پهن می کرد....

زهره مثل من با مهر نماز می خواند .دیر  و خم و راست مختصری می شود و خلاص...مثل من از چشم در چشم خدا شدن شاید می ترسد....و مثل من عجله دارد برای رفتن..... .....آن روز که با ابروهای پر آمد ... گفتم: زهره چرا بر نمی داری... گفت : تو محرم و صفر بر نمی دارم...

تنم گرم شد.... حالا که اشرف نیست.... شاید این اعتقاد زهره نجاتمان دهد....

 پول اصلاحش را باید جدا می دادم.... ندادم... به مغزم نرسید.... به مغزم هیچی نمی رسد... این روزها....

خوبی زهره این است که سهل الوصول است.... همین که تلفن می کنم می آید.... الان اگرزنگ بزنم فردا این جاست...ولی اشرف اعتبار دارد... باید یک هفته توی نوبتش باشی.... اشرف را توی هر اتوبوسی که ببینی خیال می کنی دارد می رود حرم...بس که برق می زند... بوی روضه می دهد... بوی چای روضه....

خانه ام از چیزی خالی ست... شش ماه از سقط جنین می گذرد... اگر آبستن می ماندم...همین روز ها باید می زاییدمش... حالا هر روز هر کتابخانه که می روم... همکارها پیگیر بچه اند. انگار جایی تعهد داده باشم که بچه ای را به دنیا می آورم....  و حالا دیر کرده ام...جهان در پی بازجویی از عملیات تولید مثل من است....: نمی خوای دست به کار شی؟ بجنب داری پیر می شی؟ تو توکل نداری....فکر چیزی رو نکن... بسپار به خدا....

هر روز با یک لحن.... شنبه ها مهربان انگار خواهرت دارد برایت دلواپسی می کند... یک شنبه ها هول به جانم می افتد....  ...دوشنبه ها کسی به کارم کار ندارد... سه شنبه ها ... عاطفه مثل پروانه دورم می چرخد .... و زمان مساعد تولید بچه را عید می داند .... چهار شنبه ها .... پنجشنبه ها...در بچه ها می لولم.... و سعی می کنم حواسم را پرت چیزهای دیگر کنم.... چه طور می توانم بگویم که من ...آبستن غمی غریبم....آبستن آوایی بی کلام.... ملودی ای محزون...

 راه می روم....و با اتومبیل کوچکم میان سنگین ترین ماشین ها بی عجله .... می رانم... بلد شده ام.... زبان اتومبیل های سنگین را بلد شده ام.... پشتشان را می خوانم و صبور پشت وانتی آبی از سبزوار با راننده ای پیر که سیگار تیر می کشد می رانم... بارش دو گوسفند غمگین است...قربانی می شوند می دانم .... مثل من ...... مثل سادگی من ... مثل سادگی هر کس که فکر کرد ...در این دنیا  پاسخ اعتماد اعتماد است ... پاسخ دوست داشتن ، مهر  و پاسخ آبستنی زایش...

خوابیده ام در تخت.... امیر آهسته بالای سرم می آید ... مهربان پتو را رویم می اندازد....چراغ بالای پاتخی را خاموش می کند.....و در را می بندد که صداهای احتمالی از تلفن.... در .... و موزیک پلیر رایانه بیدارم نکند.... چه خانه ی ساکتی دارم من... با این همه چه خواب سبکی در استخوان های خسته ام می پلکد...... روحم از بالای تخت آن طرف تر نمی رود...  به کوچک ترین صدایی به چشم هام می پرد.....  جهان بوی ترسناکی می دهد... این روزها و شب ها با خودم می گویم چه خوب که مادر کسی نیستم...کسی که آویزانم شود و هلم دهد به طرف زندگی... مجبورم کند با زندگی دست به یقه شوم... و با آب دادن به گلدان ها خودم را فریب بدهم...

روی میز خاک نشسته است...زنگ بزن هانیه به زهره... به سهل الوصول ترین ها .... به دم  دستی ترین ها ... ...و بی وفا باش به رسم دنیا.... بی خیال اعتبار اشرف....تو تحمل این خاک ها و این غبار ها را نداری....باید زنگ بزنی به زهره... بیاید و سطحی و سریع آنها را بروبد.. و برق ساده ای به اشیا خانه بیندازد....زنگ بزن به آسان ترین و در دسترس ترین آدم زندگی ات....

و به رسم دنیا بی وفا باش...

حالم خوب نیست و گمان می کنم پنهان کردن این موضوع کار احمقانه ایست....

 

 

 

 

 

 

 

منبع : دیوانه نوشت هابه رسم دنیا... گیج و نامفهوم....
برچسب ها : زهره ,اشرف ,زندگی ,بالای ,یابم ,روزها ,برای رفتن

بر همه ی جهان و هواهای در جریانش...

:: بر همه ی جهان و هواهای در جریانش...

سعی می کنم یک طوری باشم که پوست دست و صورتم در نور بتواند نفس بکشد. دقیقا نمی توانم منظورم را بگویم ولی این حالت وقتی است که همه بدنت هوشیار است و تو می توانی از همه ی اندام هایت هوا را بگیرانی....و هوا را پس بدهی...یک مور مور خوب و هوشیارانه.... یک حس عجیب تسلط بر خانه....خیابان... کوچه.... جاده..جهان....

صبح ها قبل از اینکه زندگی را شروع کنم می آیم و می نشینم روی فرش...چهارزانو.... بعد سعی می کنم خودم را ببینم.... پاها.... دستها..... شکم و جناق سینه را.... نه یوگا می کنم....نه مراقبه....

فقط سعی می کنم با همه ی جسمم بنشینم و قبل از شروع دویدن آن را ببینم.... آن را تماشا کنم.... دیشب وقتی داشتم با ده  انگشت دستم ...بعد از رفتن مهمان ها جوراب ها را از روی رختاویز جمع می کردم .... تند تند گلوله می کردم و همه را با هم می گرفتم.... شاید بیشتر از پنج جفت جوراب گلوله شده را انگشت هام گرفتند و به سلامت به کشو رساندند....درست در همان لحظه خداوند.... و دستهام را دیدم...که چه قدر منظم....و درست آنها ده تا هستند....نه نه تا...نه دوازده تا....

به نظرم تقدیر از اشیا.... تقدیر از اجسام... تقدیر از خداوند است.... من سعی می کنم...ما بین همه غر غر کردن های فلسفی و زنانه ی مزخرفم.... از این تقدیر ها جا نمانم....

آنها را ببینم و ستایش کنم.... انصاف داشتن یک ویژگی خوب است که اگر آدم های زندگی تان ندارند می شود آن را با دعوت به تماشا .... در آنها ایجاد کرد...

...برای دریافتهای تازه ام طبق معمول کلمه ندارم.... حرف ها و صحنه ها و کلمه هایی به گوشم رسیده است که نمی دانم کی کاملا در من نشست می کند ..... شاید سال بعد....شاید سالهای بعد....

آنها به کلمه در می آیند...از ده انگشت هانیه....که وقتی از پس رساندن بیش از پنج جفت جوراب گلوله شده ی زنانه و مردانه بر آمده به موقع تقدیر شده است.....

با پوست دستهات که از زیر مانتو بیرون آمده...نفس بکش....اگر عاشقی بیشتر نفس بکش....می توانی حس کنی ...حالا حالش خوب است؟؟؟؟؟می توانی بفهمی که یک روز توی آن خیابان راه رفته است...می توانی بفهمی که زنده است و همین هفته یک شعر خوب خوانده که یاد تو را کرده..... با پوست همه جای تنت....هوا را بگیر.... و ان را آگاهانه  بیرون بده....

بعد راه برو....طوری که سرت را فراموش کنی.... لبهایت را فراموش کنی....و چشم ها یت را /////

روناک گفت هانیه این عطر تازه بوی تو را نمی دهد.... من تند تند داشتم کوکو ها را هم می زدم.... از کار کردن خوشم آمده...از لم دادن روی مبل بدم می آید...از حرکت خوشم می آید...شاید دارم پوست می اندازم....تند تند کوکوها را هم می زنم ....روغن توی تابه داغ شده است..... مخلوط سبزی و تخم مرغ و آرد و نمک و فلفل را هم می زنم.... انگشتهام را می بینم.... که کارشان را بلدند.... ماهرانه با یک دست لبه ی کاسه را گرفته اند و با یک دست دارند هم می زنند....خوب شد یازده تا نیستند...یا دوازده تا...

.یاد یکی از شاگردهام می افتم.... پسرک اسمش را یادم رفته.... سال اول مربی بودنم بود... عاشقش بودم...محرومیت دوست داشتنی ای توی چال لپهاش وقت خندیدن ایجاد می شد....که دعوتم می کرد به بسیار دوست داشتن.........

 قبل از عید برایم ماهی آورد....نه که مجانی.... فروشی.... سیصد تومن.... بعد از عید آمد....یکی از انگشتهاش رفته بود لای تاب .... و بریده شده بود.... 

قبل از عید با ده انگشت .... آمد... مشمای ماهی را فروخت و رفت....

بعد از عید آمد با نه انگشت .... مداد توی دستش گرفت و نوشت.... بچه ها گفتند خانم انگشتش قطع شده.... با خنده ی مخصوص خودش گفت...خانم دکتر گفته در می آید.... و چال لپهایش بیشتر از همیشه دوست داشتنی اش کرد....

حالا از ان سال هفت سال گذشته پسر الان باید شانزده یا هفده ساله باشد.... قطعا انگشتش در نیامده.... و او توی این سالها با نه انگشت کلی ماهی فروخته.... کلی کار کرده.... کلی خندیده و کلی چاله روی لپ هاش افتاده....

کوکوها جلیز ولیز می کنند...زینب توی آشپزخانه با شکم هفت ماهه گفت محمد دو ماه است گوشت می خورد....

چیزی توی دلم ریخت پایین... بعد کسی از پشت جلوی دهانم را گرفت.... بعد با انگشت دو طرف لبهایم را بالا برد... بعد صدایی در من که مال من نبود گفت: چه عالی....

اسم این موجود که دقیقا آدم را مجبور می کند حرفی بزنی که اصلا ته دلت نیست وانمود است.... وانمود گفت چه خوب که محمد بعد از ده سال دو ماه است که گوشت می خورد...و سر به راه شده است و کارهای بی مزد و مواجب را ترک کرده و دارد توی یک شرکت بازرگانی به فرانسه و کویت زعفران می فروشد.... کوکوها را بر می گردانم و فکر می کنم یعنی توی این دو ماه کله پاچه هم خورده؟؟؟

یاد روز اولی که دیدمش می افتم.... هر دو مجرد بودیم.... نه امیری بود ...نه زینبی.... توی فروغ محبت.... ما را دوستی به آنجا برد.... و با هم آشنایمان کرد... گفت سه سال است که گیاهخوار است...آن روزها داشتم سعی می کردم تخم مرغ نخورم.... گوشت هیچ وقت زیاد نمی خوردم و کله پاچه توی عمرم لب نزده بودم...اما آن روزها سعی می کردم ....همه ی بدنم خالی از خشونت باشد.... محمد برایم قهرمان بود....چون نه پنیر می خورد...نه عسل....نه ماست و نه حتا شامپو می زد.... می گفت به خاطر اب های زیر زمینی..... موبایلش بیشتر اوقات خاموش بود...می گفت به خاطر زنبورها.....

چند ماه بعد دیدمش....داشت می رفت سربازی..... در حالی که تصمیم گرفته بود دو ماه آموزش سربازی را خام خوار باشد.... خام خوار شده بود و مدام هسته می خورد.... کیسه ی پارچه ای اش را به طرفم تعارف کرد....پر از سیب خشک و بادام هندی....

من با انگشتهام چند سیب خشک و یک بادام هندی برداشتم.... بعد گفتم...اگر گشنه شدی رژیمت را بشکن... محمد خندید.... پیر خندید.... همیشه وقتی می خندد پیر می شود...از همه مان بزرگ تر است اما مثل پسر بچه هاست.... فقط وقتی می خندد پیر می شود.... پیر تر از سن خودش....

محمد رفت سربازی.... و بعد آمد...با لباس های تندرست...که آن موقع ها اصلا مشهد نیامده بود.... لاغر شده بود و برایمان تعریف کرد که یک روز که دانه ها و هسته ها و میوه خشکهایش تمام شده .... موزی که پادگان به سرباز ها داده را با پوست خورده... این کارها احمقانه است ولی وقتی محمد با پیگیری خاص شخصیتش که دیدنی ست آنها را دنبال میکرد جالب و خالصانه و دوست داشتنی می شد.... به قول بابا ببین حرف را کی گفته....ببین کار را کی کرده؟؟؟

حالا هشت سال بعد زینب وسط آشپزخانه ی من می گوید محمد دو ماه است که گوشت می خورد....روناک می گوید عطر تازه بوی تو را نمی دهد....من به انگشتهام نگاه می کنم....و وانمود آمده و دارد من را سرحال و ماهرانه وادار بر برگردان مخلوط سبزی و تخم مرغ می کند.... بچه ها دارند حرف می زنند.... هر کدام از یک دری.....

من از توی آشپزخانه فرمان پهنِ سفره را می دهم.... همه چیز مرتب است...ماست و خیار را مابین پخت دو ماهی تابه کوکو ..... درست کرده ام....سالادها را .... گوجه ها را.... مهمان اضافه در راهست....به تندی با وانمود.... چهار تخم مرغ را خاگینه می کنیم....می نشینم پای سفره و بر خلاف همیشه پابه پای مهمان ها کوکو می خورم....مامان همیشه می گفت وقتی توانستی با همه ی خستگی و بویی که از غذا توی دماغت هست پای سفره با مهمان ها غذا بخوری...یعنی بزرگ شده ای.....

من توی دلم می گویم...یعنی وانمود انقدر از پهلوبت بزرگ شده که بتواند برایت لقمه بگیرد و توی دهانت غذا بگذارد....

طره ی موهای کوتاهم را کنار می زنم....و به محمد نگاه می کنم... دارد می خندد....پیر دارد می خندد.... و محتوی سبزی با تخم مرغ را که یک روز برایش مثل سم خطرناک بود را می جود.... به امیر نگاه می کنم که هیچ تغییر نکرده....مثل همیشه سالی دوبار کمرش کج می شود.... و مثل همیشه وقتی مهمان داریم از همیشه های عمرش خوشحال تر ست....

بعد به انگشتهام نگاه می کنم.... دارند ظرف کوکو را در جهات مختلف سفره تعارف می کنند..... بعد حس می کنم.... دارم نفس می کشم...از پوست دستها و صورتم.... با مورمور خاصی که مخصوص هوشیاری است.....دارم نفس می کشم....و بر همه چیز.... مسلطم....بر همه ی سفره.... و آدمهای دورش....بر همه ی اتاق و دیوارهای اطرافش ...بر همه ی جهان....و هواهای در جریانش.......  

 

 

  

 

 

منبع : دیوانه نوشت هابر همه ی جهان و هواهای در جریانش...
برچسب ها : محمد ,پوست ,انگشت ,مهمان ,خورد ,تقدیر ,دوست داشتنی ,همیشه وقتی ,انگشتهام نگاه ,بادام هندی ,جوراب گلوله

بی ترس از خیابان هایی که تو در آن راه رفته ای....

:: بی ترس از خیابان هایی که تو در آن راه رفته ای....

باید بتوانی و برای گریز از این احساس های نا هماهنگ راهی پیدا کنی... صبح جمعه بیدار می شوم.... دیشبش تا صبح بیدار بوده ام و تا باران نبارید .... چشم بر هم نزدم.... صدای اذان ریخت توی اتاق .... چشم هایم را بستم و همه چیز را به باران واگذار کردم.... صبح زود بیدار می شوم...جمعه است و امیر خوابیده.... هوای خانه خفه است.... اصلا این روزها هوای همه جا خفه است..... 
به شدت حس می کنم برای ادامه پیرم.... هر وقت حس می کنی همه چیز را می دانی غافل گیر می شوی....هر وقت مطمئنی که حواست جمع همه چیز هست.... یک هو می آیند.... می آیند و از تو می بَرَند.... در ِخانه بسته است.... درِ خانه بسته است.... در ِپنجره ها بسته است... ومن خودم را قایم کرده ام....اما دارند تماشایم می کنند.... آنها دارند تماشایمان می کنند....
شنبه عصر ..... به یک جلسه ی کاری می روم.... صحبت درباره ی کارهای تازه...دیداری تازه و نسبتا آبرومند.....نمی توانم...نمی توانم بنشینم..... حس می کنم هوا کم است...هوا ...گرفته است........اصلا این روزها هر جا که می روم هوا گرفته است.... حالم خوب نیست....و از جلسه بیرون می آیم... جلسه ی آبرومند را بر هم می زنم.... و می زنم بیرون....... حس می کنم....هوا برای تنفس کم است ... سعی می کنم از خیابان هایی برانم که تو در آنجا بیشتر راه رفته ای......... شیشه را پایین می دهم و هوای مناطقی که متعلق به تو بوده را به سینه می دهم....... ...لحظه ای آرام می گیرم.... و دوباره تپیدن های نامتعادل بیشتر می شود.....

 حسین آمده تو شهر....شهر سیاه و خیس شده است..... ترمز می زنم به بهانه ی گرفتن چای  از تکیه ی سر خیابان........ مرد هیئتی....با لباس سیاه سینی به دست خم می شود به سمت شیشه ماشینم..... همایون دارد از ضبط ماشین بلند می خواند....
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
                              آهنگِ اشتیاقِ دلی دردمند را
مرد لبخند می زند.... نوحه خوان از توی ضبطِ بزرگ تکیه مکرر  فریاد می زند....حسین....حسین....حسین....
همایون از ضبط کوچک من آواز می خواند.....
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
                              اندوه چیست! عشق کدام ست! غم کجاست!
مرد همچنان لبخند می زند....من گریه ام را پاک می کنم.... و چای بر می دارم.......دستم به قانفوت ها نمی رسد.... همایون
می خواند.... دلتنگم آنچنان که ...
مرد کاسه ی قانفوت ها را جلوتر می آورد.... گریه امان نمی دهد.... دو تا قانفوت بر می دارم.....شیشه را می دهم بالا....و از تکیه دور می شوم.....با همایون در شهر خیس و سیاه....از تکیه دور می شم....
 می رانم..... می رانم ...می رانم... تا از خودم دور  شوم....اما از خودم گریزی نیست....  خودم همه جا با من است....مثل تو که یک لحظه هم رهایم نمی کنی....

حس می کنم برای ادامه پیرم.... برای تجربه ی اتفاق های بعد از ین....برای با خبری از فیلم های تازه ....کتاب های تازه.... من را چه به این کتابها...این فیلم ها.... این داستان ها...
زندگی وقتی نمی دانی چه قدر تند تر می گذرد.... چه قدر این ثانیه ها دیر می گذرند...چه قدر هر آدمی که به زندگی ات می آِید برایت اندوه می آفریند...هر شاگرد تازه.....هر دوست جدید....هر صدای نو....هر کتاب که برای اول بار می خوانی..... یا هر فیلم که برای اول بار .... یا هزارمین بار می بینی.....
چه قدر اندوه در خیابان ها و داستان ها....و آدم ها از تو بالا می رود.... همین که اولین لبخند را به آنها می زنی.....همین که اولین گریه را در آنها می باری..... همین که اولین گریه را..... به خاطر آنها.....
شهر سیاه شده است.... خانه سرد است.... امیر بی وقفه مهربان....
به خانه ی مامان کوچ  می کنیم.... به خانه ی مامان می رویم.... به خاطر شوفاژها که هنوز خاموشند....توی رختخواب های مامان تنگ هم می خوابیم.... ...
کیفیت خواب در هیچ کجای دنیا مثل خوابیدن در ملافه های مامان نیست....بالشهای نرم.... و پتوهای گرم.... و خوابهای روشن....
از شب تا صبح تلویزیونشان روشن است...اما چرا چشم هام آنجا زودتر گرم می شود؟.... چرا صبح ها برخلاف خانه ی خودم می توانم بیشتر بخوابم؟....می توانم وقتی بیدارمی شوم  مطمئن باشم که دیشبش آن ده نفر قلچماق نیامده اند و من را کتک نزده اند.... حالا هر چه قدر هم توی خواب مارهای بزرگ در خیابان هایی که از آنها می گذرم وول بخورند.... من از آنها فرار می کنم...من از همه ی آنها فرار می کنم...

به عاطفه گفتم.... حس زمینِ زیر پایم...حس گسلی ست که مدام می خواهد بلرزد...و من را بیندازد...حس زندگی در یک شهر زلزله خیز...
 عاطفه گفت این که بدانی در منطقه ی زلزله خیز خانه داری بهتر است ازینکه ندانی و صبح بیدار شوی و آوارها را روی قفسه ی سینه ات ببینی و نتوانی نفس بکشی....و هیچ کس هم نیاید و تو را از زیر آوارها نجات ندهد....
من گفتم اما این دانستن به چه درد می خورد..... جز اینکه خوابت را آشفته می کند و گند می زند به خنده هایت..... تو مدام دنبال دیواری مطمئن می گردی که در کنج آن پناه بگیری ....زندگی با دستگیری از تکیه ها و دیوارها....آزادانه و لذت بخش نیست....و آهن ها و چارچوب ها همان قدر که تو را جذب خودشان می کنند برای حمایت...همان قدر هم می توانند خطرناک باشند..... چه  اگر بریزند بر سرت.... تو را سر ضرب کشته اند..... و نابود کرده اند....
آنها بی رحمانه به تو یک دوره ترس را تزریق کرده اند و پس از آن نا جوانمردانه  روی سرت خراب شده اند...با اولین تکانه ....با اولین تکانه از ناحیه غم....عشق....شک.... عرفان .... نادوستی....مرگ....جنگ  و هر چه که تو را ....سفتی زمینی که در آن ایستاده ای را بلرزاند.....
 آنها روی قفسه ی سینه ات مثل سنگ لحد می افتند و تو را امکان حرکت نیست.... و از تو صدایی نمانده تا کسی را بخواهی به یاری....
دلم دویدن در دشتی می خواهد فراخ....خرگوش ها و آهو ها و پرنده ها در آن بدوند.... وجز صدای چشمه ها و نم نم باران ها و نسیم معتدل فروردینی که خیال رفتن ندارد در آن جا از هیچ تکیه و اتومبیل و خانه ای هیچ صدایی نیاید.....
زمین در این طور منطقه ها هر چه قدر هم که بلرزد.....چیزی را بر سرت خراب نخواهد کرد....چون تو چیزی نداری برای خراب شدن..... نه دیواری.....نه چارچوبِ دری....و نه سقفی....
خودت هستی ...و خدایت....
دلتنگم...آنچنان که اگر توانی بود.....در همه ی شهر می باریدم.....بی ترس از مارها.... و خیابان هایی که تو در آنها راه رفته ای.....
 

منبع : دیوانه نوشت هابی ترس از خیابان هایی که تو در آن راه رفته ای....
برچسب ها : خانه ,خیابان ,تکیه ,اولین ,تازه ,سینه ,خیابان هایی ,آنها فرار ,اولین تکانه ,اولین گریه ,خواند بگذار

بی عنوان

:: بی عنوان

1. 

توی کتابخانه ام.... بچه ها دارند می نویسند. من اینجایم... و دارم فکر می کنم...چه قدر هر روز مکان های تکراری ای برای رفتن دارم...و عجیب اینکه چه قدر در این چند سال با این تکرار راه آمده ام..... چه خوب میخکوب شدم به جاهای تکراری در هر روز از هفته..... به عکسهای اینستاگرامم نگاه می کنم... و می بینم از چشم مخاطبان ممکن است تکراری به نظر برسم....... با بچه ها ایستاده بر حاشیه ی یک پارک.... با پسرها نشسته بر صندلی های کلاس... با دخترها در حال تهیه ی یک قایق کاغذی... با همکارها در حال ساخت یک پنجره... با امیر سر به شانه ی هم با همان خنده ی همیشگی... با دوستان ...با خانواده....با چند بافتنی دستی... با چند نقاشی تکراری... با چند پرنده ی پارچه ای... با سفره ای با سلیقه... با گلدانی خانگی .... در این تکرار خوشبختم.... در این تکرار خوبم ... و بعد از طی کردن رکودهای مقطعی دوباره بلند میشوم و در تکراری ترین روزهام ....تکراری شادمانی می کنم....
2.
ما خوبیم... ما خوشبختیم...من با شور و هیجان دارم کار می کنم و در تکرار مکرر روزهایم در هفته ها ... دارم خودم را می کشانم... شنبه ها... یک شنبه ها ...دوشنبه ها... حتا جمعه ها..... چند وقت پیش یکی بهم تلفن کرد و گفت کارت را عوض کن.... بچه ها دارند به تو جفا می کنند... تو را از بچه انداخته اند.... تو را احساساتی و دل نازک کرده اند.... من فکر کردم جز با بچه ها به درد کار دیگری نمی خورم ... امتحان کرده ام... نشده است ...
3.
 باید چند روزی بروم شمال...از پس خستگی تابستان و انجام کارهای متفرقه ....شاید شمال حالم را خوب کند...ملاقات میترا....... . که مشغول ساختن مزرعه ی تازه اش است... مشغول کاشتن شلغم ها و کاهو ها و سیب زمینی های زمستانی.... او مشغول دوشیدن شیر بزهایش است... مشغول پختن نان در تنور... دوست من... دوست مهربان من .... یار پیاده روی های من در سراب...در پی خرید چند متر حریر سفید.... چند دانه مروارید شیری .... دارد زندگی اش را می کند....جایی بسیار دورتر از آدمهایش... همه را به کناری گذاشت و رفت.... زندگی به سبک میترا برایم سخت است... اما زندگی به سبک من هم سخت است...اما نباید ...نباید .... به این نتیجه ی احمقانه و تکراری برسم که زندگی به طور کلی و تمام عیار سخت است.... زندگی سخت نیست.... زندگی پیچیده هم نیست....اصلا از سادگی مزخرف زندگی است که در آن مانده ایم...مثل ساده بودن خدا.... ساده بودن رنگ ها.... ساده بودن دریا....هیچ کس نمی داند دریا چه مرگش است.... از کجا امده است و از چه این همه پریشان است....چون دریا ساده است............ ساده ها .... درک ساده ها سخت تر است.... تشخیص آنها راحت است اما درک آنها...و لمس آنها....دشوار است..... هر چند حل شدن در ساده ها گریز ناپذیر است..... تو در ساده ترین خانه ای که پا در آن می گذاری...راحت حل می شوی...می نشینی و با فرشش قاطی می شوی....بلند می شوی و در اتاق هایش می چرخی.....بی آنکه بفهمی چرا...به آشپزخانه اش می روی و استکانت را خودت می شویی..... ساده ها سخت تر اند..... ساده ها .... مثل زندگی....مثل خدا.... مثل دریا.... وقتی حواست نبوده تو را به سمت خود کشانده اند....تو در آنها حل شده ای .... و حالا جزیی از آنهایی.....تکه هایی از آنها در تو راه می روند...گریه می کنند.... عاشق می شوند.....و بی آنکه بخواهی می بخشند....درک ساده ها سخت تر است ....و خلاصی از آنها ناشدنی......
4.
 دیروز چهار ساعت با پسرهای مدرسه کلاس داشتم....بعد رفتم کانون و تا پنج و نیم با بچه ها تنها بودم......بعد آمدم خانه و ده نفر مهمان دعوت کردم ....تا آمدن مهمان ها دستشویی شستم.... ظرف شستم.... شام پختم.... به زانو نشستم روی سرامیک ها و آنها را دستمال کشیدم....گوشه ترین جاهای آنها را.... فکر کردم...هر چه بیشتر کار کنم بهتر است. ... هر چه بیشتر بدوم....هر چه بیشتر بپزم.... شب دو کیسه ی آب گرم برای خودم و امیر پر کردم ....و روی زمین .... توی بغل گرم کیسه ها و هم دیگر خوابیدیم...هر کدام یک کیسه ی آب گرم برای دردهایمان... امیر کمرش و پاهاش. من پشتم....تخت پشتم و شانه هام... ...
5.
حرف تازه ای برای گفتن ندارم....توی اتومبیل که می نشینم همین که پاییز از درز نازک پنجره به پوست صورتم می خورد یک عالم تازه حرف می ریزد توی سرم...که هیچ کدامشان را وقت نمی کنم تماشا کنم چه رسد به اینکه بنویسم.... باید حواسم جمع چراغ دادن های اتوبوس پشتی باشد.... باید بکشم کنار....باید دنده عوض کنم...و با دنده ی مرده نرانم...آنوقت حرف ها پس از درنگی کوتاه....با همان نسیم پاییزی........ از درز پنجره به جاده ها می پرند.... و من با جسم کوچک اتومبیلم به سمت بچه ها ....به سمت کلمه ها ... به سمت زندگی.....
6.
 باید کار کنم...زیاد تر از این.... باید همه فرصت باقی مانده را کار کنم.... به زانوهام شب ها روغن می مالم.... و وقتی امیر نیست با آنها حرف می زنم.... به آنها می گویم شما باید با من بیشتر راه بیایید.... شما باید با من بیشتر همکاری کنید..... به پوست صورتم روغن کنجد می مالم و به او می گویم...تو باید شفاف باشی..... با اینکه من خوب نیستم ولی تو باید مثل شبهایی که عطار می خواندم بدرخشی.... به موهام سرکه سیب می مالم و آن ها را زیر نور آفتاب شانه می کنم و به آنها می گویم اگر راه نیایید ...اگر ادامه دهید به زبری....کوتاهتان می کنم.. ولتان می کنم کف زمین سرد یک آرایشگاه ... زیر پلک هام را شب ها کرم زیر چشم می زنم...کرم زیر چشمِ مخصوص زنهای سی سال به بالا....و در آینه به آنها می گویم.... از چه این همه گود شده اید..... من که مدتی ست دیگر گریه نمی کنم...... قرص های تقویتی صف کشیده اند گوشه ی آشپزخانه.... سارا برایم از کانادا قرص روغن ماهی آورده ... گفت بخور خواهر....بخور تا بچه ی بعدی دختر بشود..... قرص روغن ماهی را گذاشتم کنار بقیه ی قرص ها ...بغل دست تنگ ماهی ، روی رَف..... ماهی ....تنها ماهی خانه مان سه روز بعد مُرد....داشتم قرص ماهی را با یک لیوان ویتامین ث می دادم بالا که دیدم ماهی سفید شده و آمده روی آب.....بعد شانه بالا انداختم و گفتم.... زندگی همین است....به همین سادگی..... مثل مرگ.... که حل کردنش ناشدنی ست از بس که ساده است...
7.
 حالا توی کانون نشسته ام.... بچه ها دارند می نویسند.... با انگشت های کوچکشان... من فقط نمی دانم با این همه داستان چه کار کنم.... یک عالم کار خوب که تلمبار شده در پوشه ها.... در صندق عقب ماشینم.... در حافظه ی گوشی ام..... من با آنها در سطح شهر می چرخم....آنوقت ها که اتول نداشتم می ریتمشان توی کوله پشتی و با آنها از پله های مترو می رفتم بالا...می آمدم پایین.....می رفتم بالا....می آمدم پایین..... من معتقدم نقاشی خوب اثرش را در دنیا می گذارد..حتا اگر برنده ی هیچ مسابقه ای نشود...... شعر زیبا جای خودش را پیدا می کند...حتا اگر هیچ خواننده ای نداشته باشد..... هیچ وقت نخواستم یا توانش را نداشتم که بچه هایم را گنده کنم.... bold کنم..... آنها آرام آرام کار خودشان را می کنند..و از مسیر خودشان جاری می شوند به رودخانه..... .. اینکه من دستشان را بگیرم و بیاورم در فلان روزنامه و فلان مجله و این ها را چاپ کنم ....شاید متوقفشان کند.... دیده ام که می گویم... یک مشکل دیگر شاید این است که بچه ها یم زیادند.... خیلی زیاد.... حالا تقریبا در هر بازار گردی ای که می روم یک مامان یا یک بچه می آید جلو و سلام می کند..مثل مادرهای پر بچه گاهی دست بچه هایم را زیاد ول می کنم....می گذارم خودشان به انتخاب خودشان و به سمتی که خورشید به آنها می تابد رشد کنند....مثل رشد کردن گیاهی که من فقط پایش آب می ریزم....اما هرگز با نخ موک ساقه هایش را هدایت نمی کنم برای تزیین....شومینه.... لبه ی پنجره ....یا هر جا که به نظرم آنجا زیباتر است...... من همه ی آن ها را بلدم.... حتا می دانم کدام روز برای کدام موضوع خوب نوشته اند.... اما از درشت کردن بچه ها خوشم نمی آید...شاید وقتش را هم ندارم.... شاید انرژی اش را هم ندارم....یا روابطش را ..... اما انصافن دیده ام که همین که بچه ها را دست کاری می کنی ...بیش از حد چاپشان می کنی.... بیش از حد می آری شان سر صف .... آن ها می ایستند.....به یک باره متوقف می شوند و شروع می کنند به هیچ کار نکردن...... ضمن اینکه می دانم کلمه هاشان حیف است....یاد نوشته های خودم می افتم....زیباترین انشایی که نوشتم در دوازده سالگی بود : وقتی خوشحالم که....... زنگ آخر آخرین نفر معلم صدایم کرد.....آمدم و خواندمش....در حین خواندن سکوت بود و سی و چند جفت گوش که سر تا پا من را می شنید..... زنگ را زدند اما بچه ها جم نخوردند.... من از خوشحلی های ریزم نوشته بودم..... از باران و رد ها رو ی پنجره....از سبزه های پیرزن همسایه در اسفند و از وقت های عجیبی که همه خوشحالیم اما آنها را به حساب نمی آوریم..... .... وقتی انشا تمام شد بچه ها رفتند....اول سال بود و من از یک ناحیه ی دیگر آمده بودم و تقریبا کسی را نمی شناختم..... فردا که به کلاس آمدم.... بچه ها پای تخته نوشته بودند....ورود نویسنده ی آینده هانیه سلامی راد را به کلاس خیر مقدم می گوییم.... هنوز دست خط پریسا با فونت تپل و فانتزی اش یادم هست..... بعضی اوقات می گویم ....حیف آن انشا.... که هیچ کارش نکردم.....سال که تمام شد..... چون معلم انشایمان را دوست نداشتم..... دفتر انشایم را انداختم دور.....و در همه ی این سالها هی مدام حسرت آن انشا را می خوردم...... کاش دست کم نگهش می داشتم...یا مامان مثل والدین شاگردهام... از رویش کپی می گرفت....... بعد با خودم می گویم.... مهم نیست.... آن جمله ها راه خودشان را پیدا کردند... شاید خوب شد که آن موقع وقتی بابا انشایم را خواند من را معرفی نکرد به روزنامه ای جایی..... کارم را چاپ نکرد و توی هیچ مسابقه ی داستان نویسی ای برنده نشدم.... اصلا شرکت نکردم که برنده شوم..... اما حالا همین یک هفته پیش برای بچه های شهر یک مسابقه ترتیب دادم با عنوان وقتی خوشحالم که..... و آنها آمدند و از خوشحالی های ریزشان نقاشی کشیدند.... من را ه خودم را پیدا کردم شاید بهتر است بگویم کلمه های آن انشا راه خودشان را پیدا کردند.....و انقدر نوشتم که شدم معلم نوشتن..... بارها توی این سالها کسانی آمده اند و گفته ان پرت و پلاهایت را چاپ کن...اما ترسیده ام....از درشت شدن ترسیده ام....از توقف ....از رسیدن به سکویی که با خودم بگویم من چه قدر خوبم.....
 معتقدم نوشته های خوب تاثیر خوبشان را در جهان و زندگی آدم ها می گذارند....ناثیر خوبشان را در زندگی همه....اصلا همان حرف ها که از درز نازک پنجره ی اتومبیل ول می شود در جاده ...... همان ها.... تعداد تصادفات جاده ای را کمتر می کنند....همان جمله ها که توی صندوق عقب ماشینم هستند..... همان نقاشی ها که توی مسابقه ی وقتی خوشحالم که برنده نشده اند.....
 چه طور می توانم بگویم که من به جمله ها چه طور نگاه می کنم....چه طور می توانم بگویم که من به روح کلمات در چه اندازه ای معتقدم.... باید بیست و چند سال در هزار سوراخ نوشته باشید تا تاثیر آنها را دریابید.... چه قدر پرتو پلا گفتم.... چه قدر از هر دری حرف زدم..... اصلا بگذریم....من خوبم ...خوشبختم....و قرار است خوب کار کنم...خوب بخوانم....خوب ورزش کنم.....و خوب زندگی کنم...
منبع : دیوانه نوشت هابی عنوان
برچسب ها : زندگی ,ساده ,گویم ,ماهی ,شاید ,تکراری ,ساده بودن ,وقتی خوشحالم ,توانم بگویم ,آمدم پایین ,روغن ماهی

من این جام

:: من این جام

اومدم اینجا.... کار یه کم باهاش برام سخته.

بعد از ده سال نوشتن تو بلاگفا یه کم غصه م شده....اما چه کار می شه کرد.... 

نمی دونم می تونم قالب بهتری برای این وبلاگ پیدا کنم یا نه... 

نمی دونم می تونم مطالبم رو از اون یکی  انتقال بدم  به این جا یا نه....

نمی دونم می تونم اینجا دووم بیارم یا نه...

در هر حال فعلا این جام.... 

ممنون می شم هم چنان بهم سر بزنید و دنبالم کنید... 

منبع : دیوانه نوشت هامن این جام
برچسب ها : تونم ,دونم